تاریکی در جستجوی صدای بال بقیه بودند.
أسقف آهی کشید و گفت: خدا آنقدر بزرگ است که تا پرندگان هم وجود او را احساس می کنند
راهبه ای که هم اکنون بر سر کار بود، یک چراغ تختی با حباب های درد گرفته برای اسقفسه آورد، تا بتواند خورشید را ببیند. استن از روی تنو برخاست و آماده شده تا خورشیدگرفتگی را با حباب چراغ نفتی نظاره کند.
او گفت: باید با یک چشم نگاه کرد. او در حالی که می کوشیل سوت تفسی هایش را کنترل کند ادامه داد: اوگرنه انسان دچار اشتباه می شود و هر دو چشمش را از دست می دهد. »
دلاورا بی آنکه به خورشیدگرفتگی نگاه کند، هنوز حباب چراغ را در دست داشت. استف پس از سکوتی طولانی در تاریکی به جستجوی او پرداخته و متوجه شد که چشمان درخشنده اش از جادوی شب کاذب بی حرکت سانده است
اسقفا پرسید: به چه فکر می کنی؟
دلاورا پاسخ نداد. او به خورشید مثل ماه درحال افول نگاه کرد، که با وجود حبابه تیر چراغ نفتی به قرنیه چشمش تیل مه زد. ولی همچنان به خورشید، می نگریست اسقف گفت: «تو هم چنان داری به دخترک فکر می کنی.
کایه تانو وحشت کرد، اگرچه در اغلب موارد از نظر اسقف بیش از حد طبیعی جلوه می کرد. ولی اسققا با به نقطه حساسی اشاره کرده بود.
کایه تانو گفت: داشتم فکر می کردم که این جماعت رذل می توانستند عذاب این دخترک را با خورشید گرفتگی مرتبط سازنده
اسقف بی آنکه چشم از آسمان بردارد، سرش را تکان داد.
أسقف آهی کشید و گفت: خدا آنقدر بزرگ است که تا پرندگان هم وجود او را احساس می کنند
راهبه ای که هم اکنون بر سر کار بود، یک چراغ تختی با حباب های درد گرفته برای اسقفسه آورد، تا بتواند خورشید را ببیند. استن از روی تنو برخاست و آماده شده تا خورشیدگرفتگی را با حباب چراغ نفتی نظاره کند.
او گفت: باید با یک چشم نگاه کرد. او در حالی که می کوشیل سوت تفسی هایش را کنترل کند ادامه داد: اوگرنه انسان دچار اشتباه می شود و هر دو چشمش را از دست می دهد. »
دلاورا بی آنکه به خورشیدگرفتگی نگاه کند، هنوز حباب چراغ را در دست داشت. استف پس از سکوتی طولانی در تاریکی به جستجوی او پرداخته و متوجه شد که چشمان درخشنده اش از جادوی شب کاذب بی حرکت سانده است
اسقفا پرسید: به چه فکر می کنی؟
دلاورا پاسخ نداد. او به خورشید مثل ماه درحال افول نگاه کرد، که با وجود حبابه تیر چراغ نفتی به قرنیه چشمش تیل مه زد. ولی همچنان به خورشید، می نگریست اسقف گفت: «تو هم چنان داری به دخترک فکر می کنی.
کایه تانو وحشت کرد، اگرچه در اغلب موارد از نظر اسقف بیش از حد طبیعی جلوه می کرد. ولی اسققا با به نقطه حساسی اشاره کرده بود.
کایه تانو گفت: داشتم فکر می کردم که این جماعت رذل می توانستند عذاب این دخترک را با خورشید گرفتگی مرتبط سازنده
اسقف بی آنکه چشم از آسمان بردارد، سرش را تکان داد.