نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
اسقف از پدر کایه تاتو دلاورا دعوت کرد تا زیر آلاچیقی بنشیند که پر از گل های استکانی زرد است و منتظر لحظه خورشیدگرفتگی باشند. این آلاچیق تنها محل خانه بود که چشم اندازی به دریا و آسمان داشت. پلیکان ها با بال های پهن و گشوده خود در هوا حرکتی نداشتند. انگار در حین پرواز مرده بودند. اسقف آهسته خودش را باد می زد. او درونتا تنوی خود که با دو ریسمان به گیره محکم شده لمیده بود و استراحت بعد از ظهر خود را سپری می کرد. کنار او دلاورا درون صندلی راحتی با روکش حصیری تاب می خورد. رحمت خداوندی شامل حال هر دو پوده آنها عصاره تمبر هندی سر می کشیدند و از فراز سقف های سفالی آسمان صاف دوردست ها را می نگریستند. اندکی بعد از ساعت دو، آسمان رو به تیرگی گذاشت. پرندگان به لانه هایشان بازگشتند و همه ستاره ها در یک زمان درخشیدند. سرما و سوزی غیرطبیعی جهان را غافلگیر کرد. اسقف صدای کبوترهایی شنید که کورمال کورمال در

صفحه 104 از 176