نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
مقرر راهی کتابخانه شد، به مسمییروا ماریا فکر کرده و هرچه بیشتر فکر می کرد، به همان نسبته نیازی بیشتر احساس می کرد تا به او بیندیشد. دلاورا سونات عشق گارسیلا سورا با صدای بلند دکلمه مسی کرد و از بدگمانی به وحشت می افتاد که نکند در هر بیت رمزی نهفته باشد که کم و بیش با زندگی اش سروکار دارد، موفق نشده بخوابد. در هوای گرگ و میش روی میز تحریر ولو شل و سرش را به کتابی که نتوانسته بود بخواند، تکیه داد. در عمق رؤیاهای خود، به هنگام عبادت سحری، تصبح از راه رسید، از اتاق جانبی کوچک کلیسا، اجرای سه قطعه موسیقی با پیانو را شنیده. دلاورا در خواب می گفت: «خداوند مراقب تو باشد ماریا د تودس لس آنجهلسا از طنین صدای خود بیدار شد و سیروا ماریا را با روپوش معبد و کمند گیسوی شقاق بر روی شانه ها دید که چه طور میخک های پلاسیده را دور انداخت و دسته گل نوشکفته ای را در گلدان جای داد و روی میز گذاشت. دلاورا با بیانی آتشین از گارسیلاسو حرف می زد
به خاطر تو زاده شده ام، به خاطر تو می زیم، به خاطر تو خواهم مرد و من به خاطر تو می میرم. سپیروا ماریا بی آنکه او را ببیند، لبخندی زد. دلاورا برای اینکه اطمینان حاصل کند، خواب و خیال نیست به چشمانش را بست، وقتی دوباره باز کرده رؤیایش ناپدید شده بود، ولی در کتابخانه عطر دسته گل پیچیده بود.

صفحه 103 از 176