نام کتاب: از عشق و شیاطین دیگر
اجازه بگیرد تا روز دوشنبه هر دو بتوانند گرفتگی خورشید را تماشا کنند.
در سپیده دم صبح جمعه پرستوها با تشکیل قوس وسیعی در پهنه آسمان خداحافظی کردند و همزمان با فضله های بله بویی به رنگ اینده یگوس خیابانها و پشت بام ها را به رگبار بستند، تا آفتاب لهر مدفوع چاری چسبنده را خشک و باد شب هوا را تهویه نکرد، تقریبا خوردن و خوابیدن غیرممکن بود. ولی وحشت ادامه داشت. کسی چنین چیزی را به خاطر نداشت که پرستوها در حین پرواز فضله کنند و بوی گنده آنها زندگی را برایشان دشوار سازد.
در معبد طبیعتا کسی تردید نداشت که سیپروا ماریا دارای قدرتی است که می تواند مسیر پرندگان را تغییر دهد. حتا دلاورا هم که پس از نیایش روز یکشنبه سبدی نان شیرینی خریده و از مدخل اصلی عبور می کرد، متوجه سنگینی هواشد. سیروا ماریا کاملا تأثیری منفی داشته ولی هنوز هم تسبیح چوب صندل را بر گردن می آویخت، جواب سلام را فراموش نمی کرد و به کسی اجازه نمی داد نگاهش کند. دلاورا کنار دخترک تشستا، تکه پنیر نرمی را از سبد درآورد و با لذت مشغول جویدن شد و با دهان پر گفت:
مزه آسمانی دارد.
نیمی از پنیر را در مقابل دهان دخترک گرفت. او خود را کنار کشیده ولی مثل گذشته رو به دیوار نایستاد، بلکه به دلاورا یادآور شد که زن نگهبان جاسوسی او را می کند. دلاورا با تمام قوا دستش را به سمت در به حرکت درآورد.
دستور داد: بروید گم شوید
همین که زن نگهبان دوز شد، دخترک خواست با خوردن تکه ای پنیر بر گرسنگی خود غلبه کند، قیمت گاز زده را تف کرد و گفت: مزه قضله

صفحه 101 از 176